شعر و طنز

آقا واکس؟

آقا واکس؟

نشسته بـــود و سکوت از نگــاه او می‌ریخت و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟» درست اول پائیــــز ، هفت سالش بـــود و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس... 

 نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس

غریب بود ،  کسی  را  نداشت  الا واکس

نشسته بـــود و سکوت از نگــاه او می‌ریخت

و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟»

 

درست اول پائیــــز ،  هفت  سالش  بـــود

و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس...

غـــروب بود ،  و  مرد  از  خدا  نمی‌فهمید

و می‌زد آن پسرک کفش سردِ او را واکس

(سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش

نماز محضـی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)

 

بـرای  خنده  لگد  زد  به  زیـــر  قوطــی ،  بعد

صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها واکس-

چقدر  روی  زمیــن  خنده‌دار  می‌چرخد

(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-

 

پرید تــوی ِخیــابان ، پسر  بــــه دنبــالش

صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-

یواش قِل  زد  و  رد  شد ، کنــــــار جدول ماند

و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...

 

غروب بود ،  و دنیـــا هنــــوز مــی‌چرخید

و کفش‌های همه خورده بود گویا واکس

و  کارخانه  بـــه کارش  ادامه می‌داد و

هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس...

کسـی میان خیابان سه بار "مادر!" گفت

و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس

صدای باد ،  خیابان ،  و جعبــــه‌ای پاره

نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس . . . 

 

پوریا میر رکنی

لطفا از ثبت ایمیل های جعلی خود داری کنید.